
گاهـ ـی حجـ ـم ِ دلــــتنـگی هایـ ـم
آن قــَ ـــ ـدر زیـاد میشود
که دنیــــا
با تمام ِ وسعتش
برایـَم تنگ میشود …
… دلتنــگـم…
دلتنـــــگ کسی کـــــه
گردش روزگــــارش به من که رسیــــد از
حرکـت ایستـاد…
دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید…
دلتنگ ِ خود َم…
خودی که مدتهــــ ــــ ــاست گم کـر د ه ام …
گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم
حالا یک بار از شهر می رویم
یک بار از دیار … یک بار از یاد … یک بار از دل … و یک بار از دست

آزارم میدهی . . .
آزارم میدهی . . . به عمد . . .
اما من آنقدر خسته ام . . .
آنقدر شکسته ام که هیچ نمیگویم ...
نه گله ای . . .
نه شکوه ای . . .
دیگر حتی مهم نیست که بی وفایی. . .
حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است ...
به کارهایت لبخند می زنم، شاید به خودت بیایی. . .
دیگر چیزی برای دلبستن نمانده است . . . !
انتظار بی مفهوم است . . . !
نه کینه ای . . . نه بغضی . . . نه فریادی . . .
فقط صدای نم نم باران ....
این منم که به وسعت دل زمین میگریم .....

من دیـــوانه ی آن لـــحظه ای هستــم که تو دلتنگم شوی
و محکم در آغوشم بگیــری
و شیطنت وار ببوسیم
و من نگذارم
عشق من
بوسه با لـــجبازی، بیشتر می چسبـــد!!!
وای از نـیمـه شبـی
کـه بیـدار شـوم
و
تـو را بـخواهـمــ
و خـودم را در آغـوش دیـگری بیـابـــم…!

چند سال طول کشید تا بفهمی دوستت دارم،
چند سال طول کشید درک کنی و با این داستان کنار بیایی،
بی خیال از من و تنهایی و آغوش بازی که برای تو بود و بس،!!
و حالا به من سر میزنی،؟!
آن هم از تنها شدنت است شاید ! نمیدانم،
اما من جوابت را نخواهم داد،
این عشق از دهن افتاده، بیات شده ...

چه اصراری است ؟!
من که می دانم ، تو هم می دانی
می دانی با تلقین دوست داشتن،نمی شود کسی رو دوست داشت
ساده باش ، مــــرد باش و باور کن چیزی که
در وجودت نداری،برایِ من …

مَـــن لُقمــه ی بــُـزرگتـــر از دهـــانَـتـــ بـــودَمــ
بـَــرای همیـــن
مـــَـــرا خُـــــرد مــی کـــردیــــ !!!

امروز دوباره عاشقی کردم
تکیه دادم به شانه های مردانه ات
موهایم را نوازش می کردی…
مرا که می شناسی
رویا زیاد می بافم
...
راستـــــی
دلم برای عطر تنت تنگ شده بود
پیراهنت را جا گذاشتی
برای بردن آن هم نمی آیی؟